روزگاری ابیانه پناهگاه خستگی هایم بود اما...
روزی بود که بهین نقطه ی دنیا برای ارامش روانم ابیانه بود...روز شماری می کردم تا فرصتی یابم تا با شوق این که تا ساعتی دیگرلباس دنیای آهنی را از تنم بیرون خواهم آورد و لباسی را خواهم پوشید که با فرهنگ نیاکانم آراسته شده راهی ابیانه شوم , از همان لحظه که به راه می افتادم بی صبرانه منتظر دیدن عقیق سرخ خاک بودم و بوییدن بوی کاه گل نم دیده...به گوشه ای از این سرزمین آریایی می رسیدم انگار روانی تازه می یافتم , در هر کوچه پای می نهادم خانه ها با من سخن می گفتند , از همه زمان...از همه چیز... خانه های یسمان و پل و هرده همه از تاریخ این خطه با من می گفتند.دیوارها راستی گفتار...درستی کردار...و پاکی اندیشه ی مردمی را گواه بودند که روزگاری روح این خانه ها بودند و دیگر نیستند...دیوارها برایم قصه ی زندگی باستان را خون گریه می کردند , "هرپک" از صداقت و صفای پاک دینان می گفت و هینزا از اعتقاد یکتا پرستان , قلعه ها از وطن پرستی می گفتند و مساجد از صمیمیت ... خاک کوچه ها وجود ناچیزم را ارزش می داد, کوچه باغ ها آرامش را می سراییدند و طبیعت شان محبت آریایی باستان را زمزمه می کرد...
آن روزها با آرامش در سرزمین پدرانم قدم می زدم , به هر جا می رسیدم نوای هخامنشی- ساسانی که مردم با آن سخن می گفتند گوشم را نوازش می کرد و غیر ازآن هیچ زبانی نمی شنیدم ... هرگاه بزرگانم را درود می گفتم با محبت اشان جواب می شنیدم...هیچ گاه سلامم در هیاهوی جمیعت گم نمی شد...هر پسین درمسیر داریون غیر از ویونج نمی دیدم , هینزا قبله ی ویونا دوستان بود و دوآب تفرجگهی دلارام...
اما...حال...
لباسی که من به آن عشق می ورزم و پوشیدنش برایم افتخاراست مزحکه ی زبان کسانی شده که فرهنگ و تاریخ ایرانی برای آنها مفهومی ندارد و به هر دلیلی به جز شناخت تاریخ و فرهنگ وارد ابیانه می شوند. در وجودم به تدریج شوق پوشیدن لباس پدرانم به تنفر از آنها تبدیل خواهد شد. جای محبت خاک کوچه ها را سنگ هایی زمخت و خشن گرفته... کوچه ها جایی برای راه رفتن من ندارند از هر هزاران سخن یک کلام با زبان ابیانه ای می شنوم آن صدای کسی ست که سخنی کوتاه می گوید وسعی می کند تا با زحمت از لابلای مردم به مقصد خود برسد و همه ی باغ های سرسبزم تفرجگاه کسانی شده که انگار خود را مالک آن می دانند...
ویونا دیگرجایی برای آرامش من نیست , آرامش از کوچه باغها رخت بر بسته و فرهنگ و رسوماتی که داشتیم به دنبالش می رود ...روزگاری ابیانه پناهگاه خستگی هایم بود اما چرا دیگر نیست...؟؟؟
چرا؟؟؟

|
+| نگاشته شده توسط
محمدرضاحاجی زاده ابیانه
|