تبليغاتX
ابیانه آتشی در دل خاکستر - با تو می گویم...از تو می گویم...ای ابیانه ای...
فیلم ویونا (تاریخ و فرهنگ ابیانه) اولین فیلم به گویش پهلوی اشکانی
 با تو می گویم...از تو می گویم...ای ابیانه ای...

 

با تو می گویم...از تو می گویم...ای ابیانه ای...

 

ابیانه در روزهای تعطیل

 

در دنیای مدرن شهرها , روزها برای گذران زندگی تلاش می کنی . جسم و روانت در دنیای شلوغ شهر خسته و ناتوان می شود...می خواهی زمانی را برای تنوع و بهره جستن از طبیعت خداوندی بر گزینی... با ورق زدن تقویم ناگهان روزهایی را می یابی که فارغ از تشویش کار می توانی آسوده باشی...لحظه ای تامل می کنی!!!... از خود می پرسی : این روزها را در کجا سپری کنم؟!؟

بوی جوی مولیان آید همی...

یاد وطن ذهن خسته ات را صیقل می دهد... وسایل را برای رفتن به ویونا مهیا می کنی , چشمانت به عشق وطن خارهای راه را گل می بیند... به ویونا می رسی , وسایل خود را به خانه می بری ...لحظاتی بعد برای به هر دلیلی شیر آب را باز می کنی , ناگهان صدایی شبیه نفس کشیدن پیرمردی خسته از شیر به گوش می رسد...لحظاتی را به انتظار بیرون آمدن آب از شیر می نشینی اما بی فایده است... با روحیه ای افسرده دلیل این رخداد را از همسایه ها جویا می شوی اما با شنیدن حرف های تکراری ترجیح می دهی تا شب به امید ذخیره ی آب صبر کنی.

برای استراحت به داخل خانه برمی گردی پس از لحظاتی چند , صدای عربده یا اگزوز موتور تاریخ دوستانی که به ابیانه برای تحقیق و پژوهش در مورد فرهنگ ابیانه امده اند گوش جانت را می نوازد...از خواب بیدار می شوی . به همراه خانواده تصمیم به قدم زدن در کوچه ها و تفریح در تفرج گاههای نزدیک ابیانه می گیری.پس از خروج از خانه ناگهان تعدادی از انواع دوربین (... که همان تاریخ دوستان در دست دارند) شما را نشانه می روند پس از بحث و جدل با این افراد داد و بیداد شروع می شود و به دنبال آن کتک کاری. بسته به شور دعوا با دخالت عده ای دیگر و یا نیروی انتظامی این قضیه پایان می یابد. به راه خود ادامه می دهی , در ادامه مسیر 300 تاریخ شناس ( ... یا بیشتر) از شما آدرس اماکن مختلف را می پرسند و عده ای تاریخ شناس نیز لباس سنتی که بر تن کرده ای را به سخره می گیرند , به دلیل پشتوانه ی فرهنگی ات از کنار این دسته می گذری . از لابلای جمعیتی که برای بازدید از تاریخ و فرهنگ ابیانه امده اند در حال عبور هستی...هر کدام به زبان و لهجه ای سخن می گویند.به یکی از تفرج گاهها می رسی ... برای بهره مندی از طبیعت آمده بودی ... از چه چیز لذت می بری؟؟؟ ازدحام جمیعت یا درختانی که به دلیل خراب بودن منابع آبی در حال خشک شدن هستند؟؟؟ از کدام؟؟؟...

در آن لحظه اندیشه ای می کنی تا به باغ یا مزرعه ای که پدرانت عرق ریزان آنرا سبز نگاه داشته اند بروی و در انجا دور از هیاهوی جمعیت لحظه ای آسوده باشی ... به باغ نزدیک می شوی , صدایی از جانب باغ به گوش می رسد , چه کسی در باغ است؟!؟ درب باغ را باز می کنی... بساط عیاشی عده ای را می بینی که خودشان نیز در اطراف در حال خوش گذرانی هستند... عده اشان زیاد است و جدل با انها سودی ندارد , از تو می پرسند: کیستی؟ با معذرت خواهی درب باغ را می بندی و سعی می کنی تا موضوع را فراموش کنی و به راهت برای رفتن به خانه ادامه می دهی؟ در راه به چند نفر دیگر مانند خود برخورد می کنی , لحظاتی با ایشان از وضع موجود در ابیانه انتقاد می کنید و پس از آن بحث بی حاصل به خانه باز می گردی.اگر از تعطیلات چیزی باقی مانده باشد ترجیح می دهی تا در خانه به استراحت بپردازی و در روز آخر ( با دعوا با گردشگران...) راهی برای خود در ترافیک باز میکنی تا به جایی بروی که برای رفع خستگی از آنجا فرار کرده بودی...

 

آیا لیاقت کسانی که این فرهنگ و تمدن را بنا کردند این است؟؟؟

ابیانه آتشی در دل خاکستر

 

|+| نگاشته شده توسط محمدرضاحاجی زاده ابیانه  |
 
 
بالا